اینجا...

به تنهـــایی گرفتـــــارند مشتــی بی پناه اینجا

مسافر خانه ی رنـــج اســت یا تبعید گاه اینجا؟

غـرض رنجیـــدن ما بـــــود از دنیا که حاصل شد

مکن عمر مرا ای عشــق بیش از این تباه اینجا

بـــرای چـــــرخش این آسیاب کهنه ی دلسنگ

به خون خویش می غلتند صدها بی گناه اینجا

نشان خانه ی خود را در این صحرای ســردرگم

بپرس از کاروانهایی که گــــم کردند راه اینــــجا

اگر شادی سراغ از من بگیرد جای حیرت نیست

نشان می جوید از مــــن تا نیاید اشتبـــاه اینجا

تو زیبایی و زیبایی در اینجـــا کم گناهی نیست

هزاران سنگ خواهد خورد در مرداب ماه اینجـــا

 

فاضل نظری

 

/ 0 نظر / 14 بازدید