تو آمدی...

تو آمـــدی کـه مرا خون جگر کنی بروی...

مرا از عشـــــق خودت باخبر کنی بروی...

من و تو همسفرانِ هم ایم؛ می خواهی-

بدون همســـفر خــــود سفر کنی بروی؟

نگو که آمده بودی فقــط یکی دو سه روز

کنــــــار ایـــن دل دیــوانه ســـر کنی بروی

مرا کــه خستـــگی ام مثل روز روشن بود

نگــو که آمده ای خستـــه تـــر کنی بروی

چــه گویمت؟ که تو مأمور بودی و مـــعذور

بیـایی و همـــه را در به در کنــــی بـــروی

همیـشه در دل من آتشی به پا بوده ست

تـــو آمـــدی که کمی شعله ور کنی بروی

 

جواد شیخ الاسلامی

/ 0 نظر / 14 بازدید